|
یک شنبه 1 بهمن 1398برچسب:بابا جون خیلی دوست دارم, :: 19:56 :: نويسنده : محمد
پدرم مرد. همه چیز در یک لحظه وبه همین کوتاهی اتفاق افتاد.
پدرم مرد و وقتی تمام غرور او لای کفن سفید داخل یک قبر
کوچک جمع شده بود منمفهوم کوچک بودن دنیا را با تمام وجودم حس کردم.
و از آنجا میرماز نگاهش دور میشم. اشکهام فرصتخودنمایی پیدا میکنن….
![]() ســـوم ![]()
یک شنبه 1 بهمن 1391برچسب:خوش به حالت, :: 20:0 :: نويسنده : محمد
سایه ای بود و پناهی بود و نیست ![]() پدرم…….. ![]() پدر و پسر داشتن صحبت میکردن . . . ![]() پدرم ، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم میتوانند مرد باشند ! ![]() سلامتیه اون پسری که . . . ![]()
یک شنبه 1 بهمن 1391برچسب:قدر پدر و مادرمون و بدونیم, :: 19:49 :: نويسنده : محمد
![]()
میفهمی پیر شده !
دلت میخواد بمیری . . . ![]() صفحه قبل 1 صفحه بعد ![]() |